موضوعات
آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان
گنجینه ی ادب پارسی شب قدر است جسم تو کز او یابند دولتها مه بدرست روح تو کز او بشکافت ظلمتها مگر تقویم یزدانی که طالعها در او باشد مگر دریای غفرانی کز او شویند زلتها مگر تو لوح محفوظی که درس غیب از او گیرند و یا گنجینه رحمت کز او پوشند خلعتها عجب تو بیت معموری که طوافانش املاکند عجب تو رق منشوری کز او نوشند شربتها و یا آن روح بیچونی کز اینها جمله بیرونی که در وی سرنگون آمد تأملها و فکرتها ولی برتافت بر چونها مشارقهای بیچونی بر آثار لطیف تو غلط گشتند الفتها عجایب یوسفی چون مه که عکس اوست در صد چه از او افتاده یعقوبان به دام و جاه ملتها چو زلف خود رسن سازد ز چههاشان براندازد کشدشان در بر رحمت رهاندشان ز حیرتها چو از حیرت گذر یابد صفات آن را که دریابد خمش که بس شکسته شد عبارتها و عبرتها ![]() سه شنبه 19 فروردين 1393برچسب:, :: 17:47 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
![]() از این اقبالگاه خوش مشو یک دم دلا تنها دمی می نوش باده جان و یک لحظه شکر میخا به باطن همچو عقل کل به ظاهر همچو تنگ گل دمی الهام امر قُل دمی تشریف اَعْطَیْنا تصورهای روحانی خوشی بیپشیمانی ز رزم و بزم پنهانی ز سر سر اَوْ اَخْفی ملاحتهای هر چهره از آن دریاست یک قطره به قطره سیر کی گردد کسی کش هست اِستِسقا دلا زین تنگ زندانها رهی داری به میدانها مگر خفتهست پای تو تو پنداری نداری پا چه روزیهاست پنهانی جز این روزی که میجویی چه نانها پختهاند ای جان برون از صنعت نانبا تو دو دیده فروبندی و گویی روز روشن کو زند خورشید بر چشمت که اینک من تو در بگشا از این سو میکشانندت و زان سو میکشانندت مرو ای ناب با دُردی بپر زین دُرد رو بالا هر اندیشه که میپوشی درون خلوت سینه نشان و رنگ اندیشه ز دل پیداست بر سیما ضمیر هر درخت ای جان ز هر دانه که مینوشد شود بر شاخ و برگ او نتیجه شُرب او پیدا ز دانه سیب اگر نوشد بروید برگ سیب از وی ز دانه تَمر اگر نوشد بروید بر سرش خرما چنانک از رنگ رنجوران طبیب از علت آگه شد ز رنگ و روی چشم تو به دینت پی برد بینا ببیند حال دین تو بداند مهر و کین تو ز رنگت لیک پوشاند نگرداند تو را رسوا نظر در نامه میدارد ولی با لب نمیخواند همیداند کز این حامل چه صورت زایدش فردا وگر برگوید از دیده بگوید رمز و پوشیده اگر درد طلب داری بدانی نکته و ایما وگر درد طلب نبود صریحا گفته گیر این را فسانه دیگران دانی حواله میکنی هر جا سه شنبه 19 فروردين 1393برچسب:, :: 17:40 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
![]() عشق تو آورد قدح پر ز بلاها گفتم می مینخورم پیش تو شاها داد می معرفتش آن شکرستان مست شدم برد مرا تا به کجاها از طرفی روح امین آمد پنهان پیش دویدم که ببین کار و کیاها گفتم ای سر خدا روی نهان کن شکر خدا کرد و ثنا گفت دعاها گفتم خود آن نشود عاشق پنهان چیست که آن پرده شود پیش صفاها عشق چو خون خواره شود وای از او وای کوه احد پاره شود خاصه چو ماها شاد دمی کان شه من آید خندان باز گشاید به کرم بند قباها گوید افسرده شدی بینظر ما پیشتر آ تا بزند بر تو هواها گوید کان لطف تو کو ای همه خوبی بنده خود را بنما بندگشاها گوید نی تازه شوی هیچ مخور غم تازهتر از نرگس و گل وقت صباها گویم ای داده دوا هر دو جهان را نیست مرا جز لب تو جان دواها میوه هر شاخ و شجر هست گوایش روی چو زر و اشک مرا هست گواها سه شنبه 19 فروردين 1393برچسب:, :: 17:37 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
چون همه عشق روی تست جمله رضای نفس ما کفر شدست لاجرم ترک هوای نفس ما چونک به عشق زنده شد قصد غزاش چون کنم غمزه خونی تو شد حج و غزای نفس ما نیست ز نفس ما مگر نقش و نشان سایهای چون به خم دو زلف تست مسکن و جای نفس ما عشق فروخت آتشی کآب حیات از او خجل پرس که از برای که آن ز برای نفس ما هژده هزار عالم عیش و مراد عرضه شد جز به جمال تو نبود جوشش و رای نفس ما دوزخ جای کافران جنت جای مؤمنان عشق برای عاشقان محو سزای نفس ما اصل حقیقت وفا سر خلاصه رضا خواجه روح شمس دین بود صفای نفس ما در عوض عبیر جان در بدن هزار سنگ از تبریز خاک را کحل ضیای نفس ما ![]() سه شنبه 19 فروردين 1393برچسب:, :: 17:29 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
![]() گر تو ملولی ای پدر جانب یار من بیا تا که بهار جانها تازه کند دل تو را بوی سلام یار من لخلخه بهار من باغ و گل و ثمار من آرد سوی جان صبا مستی و طرفه مستیی هستی و طرفه هستیی ملک و درازدستیی نعره زنان که الصلا پای بکوب و دست زن دست در آن دو شست زن پیش دو نرگس خوشش کشته نگر دل مرا زنده به عشق سرکشم بینی جان چرا کشم پهلوی یار خود خوشم یاوه چرا روم چرا جان چو سوی وطن رود آب به جوی من رود تا سوی گولخن رود طبع خسیس ژاژخا دیدن خسرو زمن شعشعه عقار من سخت خوش است این وطن مینروم از این سرا جان طرب پرست ما عقل خراب مست ما ساغر جان به دست ما سخت خوش است ای خدا هوش برفت گو برو جایزه گو بشو گرو روز شدشت گو بشو بیشب و روز تو بیا مست رود نگار من در بر و در کنار من هیچ مگو که یار من باکرمست و باوفا آمد جان جان من کوری دشمنان من رونق گلستان من زینت روضه رضا سه شنبه 19 فروردين 1393برچسب:, :: 17:26 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
![]() همچو نی می نالم از سودای دل آتشی در سینه دارم جای دل من که با هر داغ پیدا ساختم سوختم از داغ نا پیدای دل همچو موجم یک نفس آرام نیست بسکه طوفان زا بود دریای دل دل اگر از من گریزد وای من غم اگر از دل گریزد وای دل ما ز رسوایی بلند آوازه ایم نامور شد هر که شد رسوای دل خانه مور است و منزلگاه بوم آسمان با همت والای دل گنج منعم خرمن سیم و زر است گنج عاشق گوهر یکتای دل در میان اشک نومیدی رهی خندم از امیدواریهای دل دو شنبه 19 فروردين 1393برچسب:, :: 12:0 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
![]() نه به شاخ گل نه بر سرو چمن پبچیده ام شاخه تاکم بگرد خویشتن پیچیده ام گرچه خاموشم ولی آهم بگردون می رود دود شمع کشته ام در انجمن پیچیده ام می دهم مستی به دلها گر چه مستورم ز چشم بوی آغوش بهارم در چمن پیچیده ام جای دل در سینه صد پاره دارم آتشی شعله را چون گل درون پیرهن پیچیده ام نازک اندامی بود امشب در آغوشم رهی همچو نیلوفر بشاخ نسترن پیچیده ام دو شنبه 18 فروردين 1393برچسب:, :: 13:55 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
![]() ![]() |