موضوعات
آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان
گنجینه ی ادب پارسی ![]() از این اقبالگاه خوش مشو یک دم دلا تنها دمی می نوش باده جان و یک لحظه شکر میخا به باطن همچو عقل کل به ظاهر همچو تنگ گل دمی الهام امر قُل دمی تشریف اَعْطَیْنا تصورهای روحانی خوشی بیپشیمانی ز رزم و بزم پنهانی ز سر سر اَوْ اَخْفی ملاحتهای هر چهره از آن دریاست یک قطره به قطره سیر کی گردد کسی کش هست اِستِسقا دلا زین تنگ زندانها رهی داری به میدانها مگر خفتهست پای تو تو پنداری نداری پا چه روزیهاست پنهانی جز این روزی که میجویی چه نانها پختهاند ای جان برون از صنعت نانبا تو دو دیده فروبندی و گویی روز روشن کو زند خورشید بر چشمت که اینک من تو در بگشا از این سو میکشانندت و زان سو میکشانندت مرو ای ناب با دُردی بپر زین دُرد رو بالا هر اندیشه که میپوشی درون خلوت سینه نشان و رنگ اندیشه ز دل پیداست بر سیما ضمیر هر درخت ای جان ز هر دانه که مینوشد شود بر شاخ و برگ او نتیجه شُرب او پیدا ز دانه سیب اگر نوشد بروید برگ سیب از وی ز دانه تَمر اگر نوشد بروید بر سرش خرما چنانک از رنگ رنجوران طبیب از علت آگه شد ز رنگ و روی چشم تو به دینت پی برد بینا ببیند حال دین تو بداند مهر و کین تو ز رنگت لیک پوشاند نگرداند تو را رسوا نظر در نامه میدارد ولی با لب نمیخواند همیداند کز این حامل چه صورت زایدش فردا وگر برگوید از دیده بگوید رمز و پوشیده اگر درد طلب داری بدانی نکته و ایما وگر درد طلب نبود صریحا گفته گیر این را فسانه دیگران دانی حواله میکنی هر جا سه شنبه 19 فروردين 1393برچسب:, :: 17:40 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
![]() عشق تو آورد قدح پر ز بلاها گفتم می مینخورم پیش تو شاها داد می معرفتش آن شکرستان مست شدم برد مرا تا به کجاها از طرفی روح امین آمد پنهان پیش دویدم که ببین کار و کیاها گفتم ای سر خدا روی نهان کن شکر خدا کرد و ثنا گفت دعاها گفتم خود آن نشود عاشق پنهان چیست که آن پرده شود پیش صفاها عشق چو خون خواره شود وای از او وای کوه احد پاره شود خاصه چو ماها شاد دمی کان شه من آید خندان باز گشاید به کرم بند قباها گوید افسرده شدی بینظر ما پیشتر آ تا بزند بر تو هواها گوید کان لطف تو کو ای همه خوبی بنده خود را بنما بندگشاها گوید نی تازه شوی هیچ مخور غم تازهتر از نرگس و گل وقت صباها گویم ای داده دوا هر دو جهان را نیست مرا جز لب تو جان دواها میوه هر شاخ و شجر هست گوایش روی چو زر و اشک مرا هست گواها سه شنبه 19 فروردين 1393برچسب:, :: 17:37 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
چون همه عشق روی تست جمله رضای نفس ما کفر شدست لاجرم ترک هوای نفس ما چونک به عشق زنده شد قصد غزاش چون کنم غمزه خونی تو شد حج و غزای نفس ما نیست ز نفس ما مگر نقش و نشان سایهای چون به خم دو زلف تست مسکن و جای نفس ما عشق فروخت آتشی کآب حیات از او خجل پرس که از برای که آن ز برای نفس ما هژده هزار عالم عیش و مراد عرضه شد جز به جمال تو نبود جوشش و رای نفس ما دوزخ جای کافران جنت جای مؤمنان عشق برای عاشقان محو سزای نفس ما اصل حقیقت وفا سر خلاصه رضا خواجه روح شمس دین بود صفای نفس ما در عوض عبیر جان در بدن هزار سنگ از تبریز خاک را کحل ضیای نفس ما ![]() سه شنبه 19 فروردين 1393برچسب:, :: 17:29 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
![]() گر تو ملولی ای پدر جانب یار من بیا تا که بهار جانها تازه کند دل تو را بوی سلام یار من لخلخه بهار من باغ و گل و ثمار من آرد سوی جان صبا مستی و طرفه مستیی هستی و طرفه هستیی ملک و درازدستیی نعره زنان که الصلا پای بکوب و دست زن دست در آن دو شست زن پیش دو نرگس خوشش کشته نگر دل مرا زنده به عشق سرکشم بینی جان چرا کشم پهلوی یار خود خوشم یاوه چرا روم چرا جان چو سوی وطن رود آب به جوی من رود تا سوی گولخن رود طبع خسیس ژاژخا دیدن خسرو زمن شعشعه عقار من سخت خوش است این وطن مینروم از این سرا جان طرب پرست ما عقل خراب مست ما ساغر جان به دست ما سخت خوش است ای خدا هوش برفت گو برو جایزه گو بشو گرو روز شدشت گو بشو بیشب و روز تو بیا مست رود نگار من در بر و در کنار من هیچ مگو که یار من باکرمست و باوفا آمد جان جان من کوری دشمنان من رونق گلستان من زینت روضه رضا سه شنبه 19 فروردين 1393برچسب:, :: 17:26 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
![]() ای بگرفته از وفا گوشه کران چرا چرا بر من خسته کردهای روی گران چرا چرا بر دل من که جای تست کارگه وفای تست هر نفسی همیزنی زخم سنان چرا چرا گوهر نو به گوهری برد سبق ز مشتری جان و جهان همیبری جان و جهان چرا چرا چشمه خضر و کوثری ز آب حیات خوشتری ز آتش هجر تو منم خشک دهان چرا چرا مهر تو جان نهان بود مهر تو بینشان بود در دل من ز بهر تو نقش و نشان چرا چرا گفت که جان جان منم دیدن جان طمع مکن ای بنموده روی تو صورت جان چرا چرا ای تو به نور مستقل وی ز تو اختران خجل بس دودلی میان دل ز ابر گمان چرا چرا چهار شنبه 21 اسفند 1392برچسب:, :: 12:25 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
![]() با تو حیات و زندگی بیتو فنا و مردنا زانک تو آفتابی و بیتو بود فسردنا خلق بر این بساطها بر کف تو چو مهرهای هم ز تو ماه گشتنا هم ز تو مهره بردنا گفت دمم چه میدهی دم به تو من سپردهام من ز تو بیخبر نیم در دم دم سپردنا پیش به سجده میشدم پست خمیده چون شتر خنده زنان گشاد لب گفت درازگردنا بین که چه خواهی کردنا بین که چه خواهی کردنا گردن دراز کردهای پنبه بخواهی خوردنا چهار شنبه 21 اسفند 1392برچسب:, :: 12:24 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
![]() ماه درست را ببین کو بشکست خواب ما تافت ز چرخ هفتمین در وطن خراب ما خواب ببر ز چشم ما چون ز تو روز گشت شب آب مده به تشنگان عشق بس است آب ما جمله ره چکیده خون از سر تیغ عشق او جمله کو گرفته بو از جگر کباب ما شکر باکرانه را شکر بیکرانه گفت غره شدی به ذوق خود بشنو این جواب ما روترشی چرا مگر صاف نبد شراب تو از پی امتحان بخور یک قدح از شراب ما تا چه شوند عاشقان روز وصال ای خدا چونک ز هم بشد جهان از بت بانقاب ما از تبریز شمس دین روی نمود عاشقان ای که هزار آفرین بر مه و آفتاب ما چهار شنبه 21 اسفند 1392برچسب:, :: 12:23 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
![]() ای که تو ماه آسمان ماه کجا و تو کجا در رخ مه کجا بود این کر و فر و کبریا جمله به ماه عاشق و ماه اسیر عشق تو ناله کنان ز درد تو لابه کنان که ای خدا سجده کنند مهر و مه پیش رخ چو آتشت چونک کند جمال تو با مه و مهر ماجرا آمد دوش مه که تا سجده برد به پیش تو غیرت عاشقان تو نعره زنان که رو میا خوش بخرام بر زمین تا شکفند جانها تا که ملک فروکند سر ز دریچه سما چونک شوی ز روی تو برق جهنده هر دلی دست به چشم برنهد از پی حفظ دیدهها هر چه بیافت باغ دل از طرب و شکفتگی از دی این فراق شد حاصل او همه هبا زرد شدست باغ جان از غم هجر چون خزان کی برسد بهار تو تا بنماییش نما بر سر کوی تو دلم زار نزار خفت دی کرد خیال تو گذر دید بدان صفت ورا گفت چگونهای از این عارضه گران بگو کز تنکی ز دیدهها رفت تن تو در خفا گفت و گذشت او ز من لیک ز ذوق آن سخن صحت یافت این دلم یا رب تش دهی جزا چهار شنبه 21 اسفند 1392برچسب:, :: 12:22 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
![]() دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را داد ز خویش چاشنی جان ستم چشیده را هوش فزود هوش را حلقه نمود گوش را جوش نمود نوش را نور فزود دیده را گفت که ای نزار من خسته و ترسگار من من نفروشم از کرم بنده خودخریده را بین که چه داد میکند بین چه گشاد میکند یوسف یاد میکند عاشق کف بریده را داشت مرا چو جان خود رفت ز من گمان بد بر کتفم نهاد او خلعت نورسیده را عاجز و بیکسم مبین اشک چو اطلسم مبین در تن من کشیده بین اطلس زرکشیده را هر که بود در این طلب بس عجبست و بوالعجب صد طربست در طرب جان ز خود رهیده را چاشنی جنون او خوشتر یا فسون او چونک نهفته لب گزد خسته غم گزیده را وعده دهد به یار خود گل دهد از کنار خود پر کند از خمار خود دیده خون چکیده را کحل نظر در او نهد دست کرم بر او زند سینه بسوزد از حسد این فلک خمیده را جام می الست خود خویش دهد به سمت خود طبل زند به دست خود باز دل پریده را بهر خدای را خمش خوی سکوت را مکش چون که عصیده میرسد کوته کن قصیده را مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن در مگشا و کم نما گلشن نورسیده را چهار شنبه 21 اسفند 1392برچسب:, :: 12:21 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
![]() با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا خاصه که در گشاید و گوید خواجه اندرآ با لب خشک گوید او قصه چشمه خضر بر قد مرد میبرد درزی عشق او قبا مست شوند چشمها از سکرات چشم او رقص کنان درختها پیش لطافت صبا بلبل با درخت گل گوید چیست در دلت این دم در میان بنه نیست کسی تویی و ما گوید تا تو با تویی هیچ مدار این طمع جهد نمای تا بری رخت توی از این سرا چشمه سوزن هوس تنگ بود یقین بدان ره ندهد به ریسمان چونک ببیندش دوتا بنگر آفتاب را تا به گلو در آتشی تا که ز روی او شود روی زمین پر از ضیا چونک کلیم حق بشد سوی درخت آتشین گفت من آب کوثرم کفش برون کن و بیا هیچ مترس ز آتشم زانک من آبم و خوشم جانب دولت آمدی صدر تراست مرحبا جوهریی و لعل کان جان مکان و لامکان نادره زمانهای خلق کجا و تو کجا بارگه عطا شود از کف عشق هر کفی کارگه وفا شود از تو جهان بیوفا ز اول روز آمدی ساغر خسروی به کف جانب بزم میکشی جان مرا که الصلا دل چه شود چو دست دل گیرد دست دلبری مس چه شود چو بشنود بانگ و صلای کیمیا آمد دلبری عجب نیزه به دست چون عرب گفتم هست خدمتی گفت تعال عندنا جست دلم که من دوم گفت خرد که من روم کرد اشارت از کرم گفت بلی کلا کما خوان چو رسید از آسمان دست بشوی و هم دهان تا که نیاید از کفت بوی پیاز و گندنا کان نمک رسید هین گر تو ملیح و عاشقی کاس ستان و کاسه ده شور گزین نه شوربا بسته کنم من این دو لب تا که چراغ روز و شب هم به زبانه زبان گوید قصه با شما چهار شنبه 21 اسفند 1392برچسب:, :: 12:20 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
![]() ![]() |