درباره وبلاگ


عمری چكش برداشتم و بر سر میخی كه روی سنگ بود كوبیدم. اكنون می فهمم كه هم چكش خودم بودم، هم میخ و هم سنگ. فرانتس كافكا
آخرین مطالب
پيوندها



نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 39
بازدید دیروز : 2
بازدید هفته : 91
بازدید ماه : 88
بازدید کل : 30087
تعداد مطالب : 305
تعداد نظرات : 130
تعداد آنلاین : 1



لرزش راست كليك
chat - chat سفارش ساعت دیواری

دریافت كد ساعت

استخاره با قرآن
استخاره

گنجینه ی ادب پارسی




هان ای شب شوم وحشت انگیز

تا چند زنی به جانم آتش ؟

یا چشم مرا ز جای برکن

یا پرده ز روی خود فروکش

یا بازگذار تا بمیرم

کز دیدن روزگار سیرم

دیری ست که در زمانه ی دون

از دیده همیشه اشکبارم

عمری به کدورت و الم رفت

تا باقی عمر چون سپارم

نه بخت بد مراست سامان

و ای شب ،‌نه توراست هیچ پایان

چندین چه کنی مرا ستیزه

بس نیست مرا غم زمانه ؟

دل می بری و قرار از من

هر لحظه به یک ره و فسانه

بس بس که شدی تو فتنه ای سخت

سرمایه ی درد و دشمن بخت

این قصه که می کنی تو با من

زین خوبتر ایچ قصه ایچ نیست

خوبست ولیک باید از درد

نالان شد و زار زار بگریست

بشکست دلم ز بی قراری

کوتاه کن این فسانه ،‌باری

آنجا که ز شاخ گل فروریخت

آنجا که بکوفت باد بر در

و آنجا که بریخت آب مواج

تابید بر او مه منور

ای تیره شب دراز دانی

کانجا چه نهفته بد نهانی ؟

بودست دلی ز درد خونین

بودست رخی ز غم مکدر

بودست بسی سر پر امید

یاری که گرفته یار در بر

کو آنهمه بانگ و ناله ی زار

کو ناله ی عاشقان غمخوار ؟

در سایه ی آن درخت ها چیست

کز دیده ی عالمی نهان است ؟

عجز بشر است این فجایع

یا آنکه حقیقت جهان است ؟

در سیر تو طاقتم بفرسود

زین منظره چیست عاقبت سود ؟

تو چیستی ای شب غم انگیز

در جست و جوی چه کاری آخر ؟

بس وقت گذشت و تو همانطور

استاده به شکل خوف آور

تاریخچه ی گذشتگانی

یا رازگشای مردگانی؟

تو اینه دار روزگاری

یا در ره عشق پرده داری ؟

یا شدمن جان من شدستی ؟

ای شب بنه این شگفتکاری

بگذار مرا به حالت خویش

با جان فسرده و دل ریش

بگذار فرو بگیرد دم خواب

کز هر طرفی همی وزد باد

وقتی ست خوش و زمانه خاموش

مرغ سحری کشید فریاد

شد محو یکان یکان ستاره

تا چند کنم به تو نظاره ؟

بگذار بخواب اندر ایم

کز شومی گردش زمانه

یکدم کمتر به یاد آرم

و آزاد شوم ز هر فسانه

بگذار که چشم ها ببندد

کمتر به من این جهان بخندد



سه شنبه 1 بهمن 1392برچسب:, :: 11:2 ::  نويسنده : بهمن خسروجردی

من ندانم با که گویم شرح درد

قصه ی رنگ پریده ، خون سرد ؟

هر که با من همره و پیمانه شد

عاقبت شیدا دل و دیوانه شد

قصه ام عشاق را دلخون کند

عاقبت ، خواننده را مجنون کند

آتش عشق است و گیرد در کسی

کاو ز سوز عشق ، می سوزد بسی

قصه ای دارم من از یاران خویش

قصه ای از بخت و از دوران خویش

یاد می اید مرکز کودکی

همره من بوده همواره یکی

قصه ای دارم از این همراه خود

همره خوش ظاهر بدخواه خود

او مرا همراه بودی هر دمی

سیرها می کردم اندر عالمی

یک نگارستانم آمد در نظر

اندرو هر گونه حس و زیب و فر

هر نگاری را جمالی خاص بود

یک صفت ، یک غمزه و یک رنگ سود

هر یکی محنت زدا ،‌خاطر نواز

شیوه ی جلوه گری را کرده ساز

هر یکی با یک کرشمه ،‌یک هنر

هوش بردی و شکیبایی ز سر

هر نگاری را به دست اندر کمند

می کشیدی هر که افتادی به بند

بهر ایشان عالمی گرد آمده

محو گشته ، عاشق و حیرت زده

من که در این حلقه بودم بیقرار

عاقبت کردم نگاری اختیار

مهر او به سرشت با بنیاد من

کودکی شد محو ، بگذشت آن ز من

رفت از من طاقت و صبر و قرار

باز می جستم همیشه وصل یار

هر کجا بودم ، به هر جا می شدم

بود آن همراه دیرین در پیم

من نمی دانستم این همراه کیست

قصدش از همراهی در کار چیست ؟

بس که دیدم نیکی و یاری او

مار سازی و مددکاری او

گفتم : ای غافل بباید جست او

هر که باشد دوستار توست او

شادی تو از مدد کاری اوست

بازپرس از حال این دیرینه دوست

گفتمش : ای نازنین یار نکو

همرها ،‌تو چه کسی ؟ آخر بگو

کیستی ؟ چه نام داری ؟ گفت : عشق

گفت : چونی ؟ حال تو چون است ؟ من

گفتمش : روی تو بزداید محن

تو کجایی ؟ من خوشم ؟ گفتم : خوشی

خوب صورت ، خوب سیرت ، دلکشی

به به از کردار و رفتار خوشت

به به از این جلوه های دلکشت

بی تو یک لحظه نخواهم زندگی

خیر بینی ، باش در پایندگی

باز ای و ره نما ، در پیش رو

که منم آماده و مفتون تو

در ره افتاد و من از دنبال وی

شاد می رفتم بدی نی ، بیم نی

در پی او سیرها کردم بسی

از همه دور و نمی دیدیم کسی

چون که در من سوز او تاثیر کرد

عالمی در نزد من تغییر کرد

عشق ، کاول صورتی نیکوی داشت

بس بدی ها عاقبت در خوی داشت

روز درد و روز نکامی رسید

عشق خوش ظاهر مرا در غم کشید

ناگهان دیدم خطا کردم ،‌خطا

که بدو کردم ز خامی اقتفا

آدم کم تجربه ظاهر پرست

ز آفت و شر زمان هرگز نرست

من ز خامی عشق را خوردم فریب

که شدم از شادمانی بی نصیب

در پشیمانی سر آمد روزگار

یک شبی تنها بدم در کوهسار

سر به زانوی تفکر برده پیش

محو گشته در پریشانی خویش

زار می نالیدم از خامی خود

در نخستین درد و نکامی خود

که : چرا بی تجربه ، بی معرفت

بی تأمل ،‌بی خبر ،‌بی مشورت

من که هیچ از خوی او نشناختم

از چه آخر جانب او تاختم ؟

دیدم از افسوس و ناله نیست سود

درد را باید یکی چاره نمود

چاره می جستم که تا گردم رها

زان جهان درد وطوفان بلا

سعی می کردم بهر جیله شود

چاره ی این عشق بد پیله شود

عشق کز اول مرا درحکم بود

س آنچه می گفتم بکن ،‌ آن می نمود

من ندانستم چه شد کان روزگار

اندک اندک برد از من اختیار

هر چه کردم که از او گردم رها

در نهان می گفت با من این ندا

بایدت جویی همیشه وصل او

که فکنده ست او تو را در جست و جو

ترک آن زیبارخ فرخنده حال

از محال است ، از محال است از محال

گفتم : ای یار من شوریده سر

سوختم در محنت و درد و خطر

در میان آتشم آورده ای

این چه کار است ، اینکه با من کرده ای ؟

چند داری جان من در بند ، چند ؟

بگسل آخر از من بیچاره بند

هر چه کردم لابه و افغان و داد

گوش بست و چشم را بر هم نهاد

یعنی : ای بیچاره باید سوختن

نه به آزادی سرور اندوختن

بایدت داری سر تسلیم پیش

تا ز سوز من بسوزی جان خویش

چون که دیدم سرنوشت خویش را

تن بدادم تا بسوزم در بلا

مبتلا را چیست چاره جز رضا

چون نیابد راه دفع ابتلا ؟

این سزای آن کسان خام را

که نیندیشند هیچ انجام را

سالها بگذشت و در بندم اسیر

کو مرا یک یاوری ، کو دستگیر ؟

می کشد هر لحظه ام در بند سخت

او چه خواهد از من برگشته بخت ؟

ای دریغا روزگارم شد سیاه

آه از این عشق قوی پی آه ! آه

کودکی کو ! شادمانی ها چه شد ؟

تازگی ها ، کامرانی ها چه شد ؟

چه شد آن رنگ من و آن حال من

محو شد آن اولین آمال من

شد پریده ،‌رنگ من از رنج و درد

این منم : رنگ پریده ،‌خون سرد

عشقم آخر در جهان بدنام کرد

آخرم رسوای خاص و عام کرد

وه ! چه نیرنگ و چه افسون داشت او

که مرا با جلوه مغتون داشت او

عاقبت آواره ام کرد از دیار

نه مرا غمخواری و نه هیچ یار

می فزاید درد و آسوده نیم

چیست این هنگامه ، آخر من کیم ؟

که شده ماننده ی دیوانگان

می روم شیدا سر و شیون کنان

می روم هر جا ، به هر سو ، کو به کو

خود نمی دانم چه دارم جست و جو

سخت حیران می شوم در کار خود

که نمی دانم ره و رفتار خود

خیره خیره گاه گریان می شوم

بی سبب گاهی گریزان می شوم

زشت آمد در نظرها کار من

خلق نفرت دارد از گفتار من

دور گشتند از من آن یاران همه

چه شدند ایشان ، چه شد آن همهمه ؟

چه شد آن یاری که از یاران من

خویش را خواندی ز جانبازان من ؟

من شنیدم بود از آن انجمن

که ملامت گو بدند و ضد من

چه شد آن یار نکویی کز فا

دم زدی پیوسته با من از وفا ؟

گم شد از من ، گم شدم از یاد او

ماند بر جا قصه ی بیداد او

بی مروت یار من ، ای بی وفا

بی سبب از من چرا گشتی جدا ؟

بی مروت این جفاهایت چراست ؟

یار ، آخر آن وفاهایت کجاست ؟

چه شد آن یاری که با من داشتی

دعوی یک باطنی و آشتی ؟

چون مرا بیچاره و سرگشته دید

اندک اندک آشنایی را برید

دیدمش ، گفتم : منم نشناخت او

بی تأمل روز من برتافت او

دوستی این بود ز ابنای زمان

مرحبا بر خوی یاران جهان

مرحبا بر پایداری های خلق

دوستی خلق و یاری های خلق

بس که دیدم جور از یاران خود

وز سراسر مردم دوران خود

من شدم : رنگ پریده ، خون سرد

پس نشاید دوستی با خلق کرد

وای بر حال من بدبخت!‌وای

کس به درد من مبادا مبتلای

عشق با من گفت : از جا خیز ، هان

خلق را از درد بدبختی رهان

خواستم تا ره نمایم خلق را

تا ز نکامی رهانم خلق را

می نمودم راهشان ، رفتارشان

منع می کردم من از پیکارشان

خلق صاحب فهم صاحب معرفت

عاقبت نشنید پندم ، عاقبت

جمله می گفتند او دیوانه است

گاه گفتند او پی افسانه است

خلقم آخر بس ملامت ها نمود

سرزنش ها و حقارت ها نمود

با چنین هدیه مرا پاداش کرد

هدیه ،‌آری ، هدیه ای از رنج و درد

که پریشانی من افزون نمود

خیرخواهی را چنین پاداش بود

عاقبت قدر مرا نشناختند

بی سبب آزرده از خود ساختند

بیشتر آن کس که دانا می نمود

نفرتش از حق و حق آرنده بود

آدمی نزدیک خود را کی شناخت

دور را بشناخت ، سوی او بتاخت

آن که کمتر قدر تو داند درست

در میانخویش ونزدیکان توست

الغرض ، این مردم حق ناشناس

بس بدی کردند بیرون از قیاس

هدیه ها دادند از درد و محن

زان سراسر هدیه ی جانسوز ،‌من

یادگاری ساختم با آه و درد

نام آن ، رنگ پریده ، خون سرد

مرحبا بر عقل و بر کردار خلق

مرحبا بر طینت و رفتار خلق

مرحبا بر آدم نیکو نهاد

حیف از اویی که در عالم فتاد

خوب پاداش مرا دادند ،‌خوب

خوب داد عقل را دادند ، خوب

هدیه این بود از خسان بی خرد

هر سری یک نوع حق را می خرد

نور حق پیداست ،‌ لیکن خلق کور

کور را چه سود پیش چشم نور ؟

ای دریفا از دل پر سوز من

ای دریغا از من و از روز من

که به غفلت قسمتی بگذشاتم

خلق را حق جوی می پنداشتمن

من چو آن شخصم که از بهر صدف

کردم عمر خود به هر آبی تلف

کمتر اندر قوم عقل پاک هست

خودپرست افزون بود از حق پرست

خلق خصم حق و من ، خواهان حق

سخت نفرت کردم از خصمان حق

دور گردیدم از این قوم حسود

عاشق حق را جز این چاره چه بود ؟

عاشقم من بر لقای روی دوست

سیر من هممواره ، هر دم ، سوی اوست

پس چرا جویم محبت از کسی

که تنفر دارد از خویم بسی؟

پس چرا گردم به گرد این خسان

که رسد زایشان مرا هردم زیان ؟

ای بسا شرا که باشد در بشر

عاقل آن باشد که بگریزد ز شر

آفت و شر خسان را چاره ساز

احتراز است ، احتراز است ، احتراز

بنده ی تنهاییم تا زنده ام

گوشه ای دور از همه جوینده ام

می کشد جان را هوای روز یار

از چه با غیر آورم سر روزگار ؟

من ندارم یار زین دونان کسی

سالها سر برده ام تنها بسی

من یکی خونین دلم شوریده حال

که شد آخر عشق جانم را وبال

سخت دارم عزلت و اندوه دوست

گرچه دانم دشمن سخت من اوست

من چنان گمنامم و تنهاستم

گوییا یکباره ناپیداستم

کس نخوانده ست ایچ آثار مرا

نه شنیده ست ایچ گفتار مرا

اولین بار است اینک ، کانجمن

ای می خواند از اندوه من

شرح عشق و شرح نکامی و درد

قصه ی رنگ پریده ، خون سرد

من از این دو نان شهرستان نیم

خاطر پر درد کوهستانیم

کز بدی بخت ،‌در شهر شما

روزگاری رفت و هستم مبتلا

هر سری با عالم خاصی خوش است

هر که را یک چیز خوب و دلکش است

من خوشم با زندگی کوهیان

چون که عادت دارم از صفلی بدان

به به از آنجا که مأوای من است

وز سراسر مردم شهر ایمن است

اندر او نه شوکتی ،‌ نه زینتی

نه تقید ،‌نه فریب و حیلتی

به به از آن آتش شب های تار

در کنار گوسفند و کوهسار

به به از آن شورش و آن همهمه

که بیفتد گاهگاهی دررمه

بانگ چوپانان ، صدای های های

بانگ زنگ گوسفندان ، بانگ نای

زندگی در شهر فرساید مرا

صحبت شهری بیازارد مرا

خوب دیدم شهر و کار اهل شهر

گفته ها و روزگار اهل شهر

صحبت شهری پر از عیب و ضر است

پر ز تقلید و پر از کید و شر است

شهر باشد منبع بس مفسده

بس بدی ، بس فتنه ها ، بس بیهده

تا که این وضع است در پایندگی

نیست هرگز شهر جای زندگی

زین تمدن خلق در هم اوفتاد

آفرین بر وحشت اعصار باد

جان فدای مردم جنگل نشین

آفرین بر ساده لوحان ،‌آفرین

شهر درد و محنتم افزون نمود

این هم از عشق است ، ای کاش او نبود

من هراسانم بسی از کار عشق

هر چه دیدم ، دیدم از کردار عشق

او مرا نفرت بداد از شهریان

وای بر من ! کو دیار و خانمان ؟

خانه ی من ،‌جنگل من ، کو، کجاست ؟.

حالیا فرسنگ ها از من جداست

بخت بد را بین چه با من می کند

س دورم از دیرینه مسکن می کند

یک زمانم اندکی نگذاشت شاد

کس گرفتار چنین بختی مباد

تازه دوران جوانی من است

که جهانی خصم جانی من است

هیچ کس جز من نباشد یار من

یار نیکوطینت غمخوار من

باطن من خوب یاری بود اگر

این همه در وی نبودی شور و شر

آخر ای من ، تو چه طالع داشتی

یک زمانت نیست با بخت آشتی ؟

از چو تو شوریده آخر چیست سود

در زمانه کاش نقش تو نبود

کیستی تو ! این سر پر شور چیست

تو چه ها جویی درین دوران زیست ؟

تو نداری تاب درد و سوختن

باز داری قصد درد اندوختن ؟

پس چو درد اندوختی ،‌ افغان کنی

خلق را زین حال خود حیران کنی

چیست آخر! این چنین شیدا چرا؟

این همه خواهان درد و ماجرا

چشم بگشای و به خود باز ای ، هان

که تویی نیز از شمار زندگان

دائما تنهایی و آوارگی

دائما نالیدن و بیچارگی

نیست ای غافل ! قرار زیستن

حاصل عمر است شادی و خوشی

س نه پریشان حالی و محنت کشی

اندکی آسوده شو ، بخرام شاد

چند خواهی عمر را بر باد داد

چند ! چند آخر مصیبت بردنا

لحظه ای دیگر بباید رفتنا

با چنین اوصاف و حالی که تو راست

گر ملامت ها کند خلقت رواست

ای ملامت گو بیا وقت است ،‌ وقت

که ملامت دارد این شوریده بخت

گرد ایید و تماشایش کنید

خنده ها بر حال و روز او زنید

او خرد گم کرده است و بی قرار

ای سر شهری ، از او پرهیزدار

رفت بیرون مصلحت از دست او

مشنوی این گفته های پست او

او نداند رسم چه ،‌ آداب چیست

که چگونه بایدش با خلق زیست

او نداند چیست این اوضاع شوم

این مذاهب ، این سیاست ، وین رسوم

او نداند هیچ وضع گفت و گو

چون که حق را باشد اندر جست و جو

ای بسا کس را که حاجت شد روا

بخت بد را ای بسا باشد دوا

ای بسا بیچاره را کاندوه و درد

گردش ایام کم کم محو کرد

جز من شوریده را که چاره نیست

بایدم تا زنده ام در درد زیست

عاشقم من ، عاشقم من ، عاشقم

عاشقی را لازم اید درد و غم

راست گویند این که : من دیوانه ام

در پی اوهام یا افسانه ام

زان که بر ضد جهان گویم سخن

یا جهان دیوانه باشد یا که من

بلکه از دیوانگان هم بدترم

زان که مردم دیگر و من دیگرم

هر چه در عالم نظر می افکنم

خویش را دذ شور و شر می افکنم

جنبش دریا ،‌خروش آب ها

پرتو مه ،‌طلعت مهتاب ها

ریزش باران ، سکوت دره ها

پرش و حیرانی شب پره ها

ناله ی جغدان و تاریکی کوه

های های آبشار باشکوه

بانگ مرغان و صدای بالشان

چون که می اندیشم از احوالشان

گوییا هستند با من در سخن

رازها گویند پر درد و محن

گوییا هر یک مرا زخمی زنند

گوییا هر یک مرا شیدا کنند

من ندانم چیست در عالم نهان

که مرا هرلحظه ای دارد زیان

آخر این عالم همان ویرانه است

که شما را مأمن است و خانه است

پس چرا آرد شما را خرمی

بهر من آرد همیشه مؤتمی ؟

آه! عالم ،‌ آتشم هر دم زنی

بی سبب با من چه داری دشمنی

من چه کردم با تو آخر ، ای پلید

دشمنی بی سبب هرگز که دید

چشم ، آخر چند در او بنگری

می نبینی تو مگر فتنه گری

تیره شو ، ای چشم ، یا آسوده باش

کاش تو با من نبودی ! کاش ! کاش

لیک ، ای عشق ، این همه از کار توست

سوزش من از ره و رفتار توست

زندگی با تو سراسر ذلت است

غم ،‌همیشه غم ،‌ همیشه محنت است

هر چه هست از غم بهم آمیخته است

و آن سراسر بر سر من ریخته است

درد عالم در سرم پنهان بود

در هر افغانم هزار افغان بود

نیست درد من ز نوع درد عام

این چنین دردی کجا گردد تمام ؟

جان من فرسود از این اوهام فرد

دیدی آخر عشق با جانم چه کرد ؟

ای بسا شب ها کنار کوهسار

من به تنهایی شدم نالان و زار

سوخته در عشق بی سامان خود

شکوه ها کردم همه از جان خود

آخر از من ، جان چه می خواهی ؟ برو

دور شو از جانب من ! دور شو

عشق را در خانه ات پرورده ای

خود نمی دانی چه با خود کرده ای

قدرتش دادی و بینایی و زور

تا که در تو و لوله افکند و شور

گه ز خانه خواهدت بیرون کند

گه اسیر خلق پر افسون کند

گه تو را حیران کند در کار خویش

گه مطیع و تابع رفتار خویش

هر زمان رنگی بجوید ماجرا

بهر خود خصی بپروردی چرا ؟

ذلت تو یکسره از کار اوست

باز از خامی چرا خوانیش دوست ؟

گر نگویی ترک این بد کیش را

خود ز سوز او بسوزی خویش را

چون که دشمن گشت در خانه قوی

رو که در دم بایدت زانجا روی

بایدت فانی شدن در دست خویش

نه به دست خصم بدکردار و کیش

نیستم شایسته ی یاری تو

می رسد بر من همه خواری تو

رو به جایی کت به دنیایی خزند

بس نوازش ها ،‌حمایت ها کنند

چه شود گر تو رها سازی مرا

رحم کن بر بیچارگان باشد روا

کاش جان را عقل بود و هوش بود

ترک این شوریده سرا را می نمود

او شده چون سلسله بر گردنم

وه ! چه ها باید که از وی بردنم

چند باید باشم اندر سلسله



سه شنبه 1 بهمن 1392برچسب:, :: 10:53 ::  نويسنده : بهمن خسروجردی

ای طایران قدس را عشقت فزوده بال‌ها

در حلقه سودای تو روحانیان را حال‌ها

 

در لا احب افلین پاکی ز صورت‌ها یقین

در دیده‌های غیب بین هر دم ز تو تمثال‌ها

 

افلاک از تو سرنگون خاک از تو چون دریای خون

ماهت نخوانم ای فزون از ماه‌ها و سال‌ها

 

کوه از غمت بشکافته وان غم به دل درتافته

یک قطره خونی یافته از فضلت این افضال‌ها

 

ای سروران را تو سند بشمار ما را زان عدد

دانی سران را هم بود اندر تبع دنبال‌ها

 

سازی ز خاکی سیدی بر وی فرشته حاسدی

با نقد تو جان کاسدی پامال گشته مال‌ها

 

آن کو تو باشی بال او ای رفعت و اجلال او

آن کو چنین شد حال او بر روی دارد خال‌ها

 

گیرم که خارم خار بد خار از پی گل می‌زهد

صراف زر هم می‌نهد جو بر سر مثقال‌ها

 

فکری بدست افعال‌ها خاکی بدست این مال‌ها

قالی بدست این حال‌ها حالی بدست این قال‌ها

 

آغاز عالم غلغله پایان عالم زلزله

عشقی و شکری با گله آرام با زلزال‌ها

 

توقیع شمس آمد شفق طغرای دولت عشق حق

فال وصال آرد سبق کان عشق زد این فال‌ها

 

از رحمه للعالمین اقبال درویشان ببین

چون مه منور خرقه‌ها چون گل معطر شال‌ها

 

عشق امر کل ما رقعه‌ای او قلزم و ما جرعه‌ای

او صد دلیل آورده و ما کرده استدلال‌ها

 

از عشق گردون متلف بی‌عشق اختر منخسف

از عشق گشته دال الف بی‌عشق الف چون دال‌ها

 

آب حیات آمد سخن کاید ز علم من لدن

جان را از او خالی مکن تا بردهد اعمال‌ها

 

بر اهل معنی شد سخن اجمال‌ها تفصیل‌ها

بر اهل صورت شد سخن تفصیل‌ها اجمال‌ها

 

گر شعرها گفتند پر پر به بود دریا ز در

کز ذوق شعر آخر شتر خوش می‌کشد ترحال‌ها



سه شنبه 1 بهمن 1392برچسب:, :: 10:51 ::  نويسنده : بهمن خسروجردی

ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی‌منتها

ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه‌ها

 

امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی

بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا

 

خورشید را حاجب تویی اومید را واجب تویی

مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا

 

در سینه‌ها برخاسته اندیشه را آراسته

هم خویش حاجت خواسته هم خویشتن کرده روا

 

ای روح بخش بی‌بدل وی لذت علم و عمل

باقی بهانه‌ست و دغل کاین علت آمد وان دوا

 

ما زان دغل کژبین شده با بی‌گنه در کین شده

گه مست حورالعین شده گه مست نان و شوربا

 

این سکر بین هل عقل را وین نقل بین هل نقل را

کز بهر نان و بقل را چندین نشاید ماجرا

 

تدبیر صدرنگ افکنی بر روم و بر زنگ افکنی

و اندر میان جنگ افکنی فِی اصِطناعٍ لا یُریْ

 

می‌مال پنهان گوش جان می‌نه بهانه بر کسان

جان رَبِّ خَلِصْنی زنان والله که لاغست ای کیا

 

خامش که بس مستعجلم رفتم سوی پای علم

کاغذ بنه بشکن قلم ساقی درآمد الصلا



سه شنبه 1 بهمن 1392برچسب:, :: 10:44 ::  نويسنده : بهمن خسروجردی

صلاح کار کجا و من خراب کجا

ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

 

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس

کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

 

چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را

سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا

 

ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد

چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا

 

چو کحل بینش ما خاک آستان شماست

کجا رویم بفرما از این جناب کجا

 

مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است

کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا

 

بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال

خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا

 

قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست

قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا



سه شنبه 1 بهمن 1392برچسب:, :: 10:37 ::  نويسنده : بهمن خسروجردی

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

 

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

 

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

 

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

 

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

 

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر

نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

 

حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ

متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها



سه شنبه 1 بهمن 1392برچسب:, :: 10:30 ::  نويسنده : بهمن خسروجردی

جان من جان تو جانت جان من                                             هیچ دیدستی دو جان در یک بدن

ای تن ار بی او به صد جان زنده ای                                     جان طلب کن جان و لاف تن مزن

دل از این جان برکن و بر وی بنه                                           ز آنک از این جانی نیاید جان مکن

 

 

 

از قل الروح امر ربی فهم شد                                             شرح جان ای جان نیاید در دهن




ادامه مطلب ...


سه شنبه 15 اسفند 1391برچسب:, :: 11:9 ::  نويسنده : بهمن خسروجردی
این بار که می آیم
صد سینه سخن دارم ، این بار که می آیم     رازی ز تو من دارم ، این بار که می آیم
شعری ز رخت گفتم ، کز عشق تو دُر سفتم     بنگر که چه من دارم ، این بار که می آیم
هستی گل ناز من ، دنیای نیاز من     من از تو سخن دارم ، این بار که می آیم
من عاشق شیدایم ، هر چند که رسوایم     شهدی به دهن دارم ، این بار که می آیم
در محفل خود ما را ، همت کن و دعوت کن     گنجی ز تو من دارم ، این بار که می آیم
ای شاخ گل سوسن ، ای آرزوی ((بهمن))
من مهر وطن دارم این بار که می آیم
 


چهار شنبه 11 بهمن 1391برچسب:, :: 15:46 ::  نويسنده : بهمن خسروجردی

"مسافر"

سال ها بودم پری کوچک دریای تو

شعله های عشق من قربانی دنیای تو

روزگاری دل به اشعار سپیدم باختی

اینک اما یک غزل دیوانه و شیدای تو

بر نگاه خسته من دیده می دوزی به ناز

غرق حیرت می شود ماه دل از آوای تو

آتشی بر جان تقدیرت نزن دنیای من

من خودم می ترسم از امروز و از فردای تو

آسمان چتر سیاهی بر امیدم زده ست

چرخ دیوانه نمی خواهد شوم لیلای تو

همچو مجنون سر به راه بیشه و جنگل گذار

تا طلوع رقص من بر پیکر صحرای تو

داغ دستانت به قلب آینه ها مانده است

ای مسافر صبر کن،جا مانده جای پای تو



جمعه 12 آبان 1391برچسب:, :: 14:2 ::  نويسنده : بهمن خسروجردی

باز امشب منادی کوفه،از امامی غریب می خواند
گوشه ی خانه دختری تنها،دارد اَمن یجیب می خواند

مثل اینکه دوباره مثل قدیم،چشم اَز خون دل تری دارد
این پرستار نازنین گویا،باز بیمار بستری دارد

چادر پُر غبار مادر را،سرسجاده برسرش کرده
بین سر درد امشب بابا،یاد سر درد مادرش کرده

آه در آه ،چشمه در چشمه،متعجب زبان گرفته!پدر
خار درچشم، اُستخوان به گلو،درگلوم اُستخوان گرفته پدر

آه بابا به چهره ات اصلاً،زخم ودرد و وَرم نمی آید
چه کنم من شکاف زخم سرت،هرچه کردم به هم نمی آید

باز سر درد داری وحالا،علت درد پیکرم شده ای
ماه «اَبرو شکسته» باباجان،چه قَدَر شکل مادرم شده ای

سرخ شد باز اَز سر این زخم،جامه تازه تنت بابا
مو به مو هم به مادرم رفته،نحوه راه رفتنت بابا

پاشو اَز جا کرامت کوفه،آنکه خرما به دوش می بردی
زود در شهر کوفه می پیچد،که شما بازهم زمین خوردی

دیشب اَز داغ تا سحر بابا،خواب دیدم وَگریه ها کردم
اَز همان بُغچه ای که مادر داد،کَفنی باز دست وپا کردم

کاملاً در نگاه تو دیدم،مثل اینکه مسافری این بار
گر شما می روی برو اما،بهر ما فکر معجری بردار

کودکانی که نانشان دادی،روزگاری بزرگ می گردند
می نویسند نامه اَما بعد،بی وفا مثل گرگ می گردند

یا زمین دار گشته و آن روز،همه افراد خیزران کارند
یا که آهنگری شده آن جا،تیرهای سه شعبه می آرند

وای اَز مردمان بی احساس،دردهای بدون اندازه
وای اَز آن سوارکاران و،نعل اسبی که می شود تازه

وای اَز دست های نامَحرم،آتش ودود وچادر و دامان
وای اَز کوچه ی یهودی ها،سنگ باران قاری قرآن...



سه شنبه 9 آبان 1391برچسب:, :: 12:36 ::  نويسنده : بهمن خسروجردی