موضوعات
آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان
گنجینه ی ادب پارسی ![]() ماه درست را ببین کو بشکست خواب ما تافت ز چرخ هفتمین در وطن خراب ما خواب ببر ز چشم ما چون ز تو روز گشت شب آب مده به تشنگان عشق بس است آب ما جمله ره چکیده خون از سر تیغ عشق او جمله کو گرفته بو از جگر کباب ما شکر باکرانه را شکر بیکرانه گفت غره شدی به ذوق خود بشنو این جواب ما روترشی چرا مگر صاف نبد شراب تو از پی امتحان بخور یک قدح از شراب ما تا چه شوند عاشقان روز وصال ای خدا چونک ز هم بشد جهان از بت بانقاب ما از تبریز شمس دین روی نمود عاشقان ای که هزار آفرین بر مه و آفتاب ما چهار شنبه 21 اسفند 1392برچسب:, :: 12:23 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
![]() ای که تو ماه آسمان ماه کجا و تو کجا در رخ مه کجا بود این کر و فر و کبریا جمله به ماه عاشق و ماه اسیر عشق تو ناله کنان ز درد تو لابه کنان که ای خدا سجده کنند مهر و مه پیش رخ چو آتشت چونک کند جمال تو با مه و مهر ماجرا آمد دوش مه که تا سجده برد به پیش تو غیرت عاشقان تو نعره زنان که رو میا خوش بخرام بر زمین تا شکفند جانها تا که ملک فروکند سر ز دریچه سما چونک شوی ز روی تو برق جهنده هر دلی دست به چشم برنهد از پی حفظ دیدهها هر چه بیافت باغ دل از طرب و شکفتگی از دی این فراق شد حاصل او همه هبا زرد شدست باغ جان از غم هجر چون خزان کی برسد بهار تو تا بنماییش نما بر سر کوی تو دلم زار نزار خفت دی کرد خیال تو گذر دید بدان صفت ورا گفت چگونهای از این عارضه گران بگو کز تنکی ز دیدهها رفت تن تو در خفا گفت و گذشت او ز من لیک ز ذوق آن سخن صحت یافت این دلم یا رب تش دهی جزا چهار شنبه 21 اسفند 1392برچسب:, :: 12:22 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
![]() دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را داد ز خویش چاشنی جان ستم چشیده را هوش فزود هوش را حلقه نمود گوش را جوش نمود نوش را نور فزود دیده را گفت که ای نزار من خسته و ترسگار من من نفروشم از کرم بنده خودخریده را بین که چه داد میکند بین چه گشاد میکند یوسف یاد میکند عاشق کف بریده را داشت مرا چو جان خود رفت ز من گمان بد بر کتفم نهاد او خلعت نورسیده را عاجز و بیکسم مبین اشک چو اطلسم مبین در تن من کشیده بین اطلس زرکشیده را هر که بود در این طلب بس عجبست و بوالعجب صد طربست در طرب جان ز خود رهیده را چاشنی جنون او خوشتر یا فسون او چونک نهفته لب گزد خسته غم گزیده را وعده دهد به یار خود گل دهد از کنار خود پر کند از خمار خود دیده خون چکیده را کحل نظر در او نهد دست کرم بر او زند سینه بسوزد از حسد این فلک خمیده را جام می الست خود خویش دهد به سمت خود طبل زند به دست خود باز دل پریده را بهر خدای را خمش خوی سکوت را مکش چون که عصیده میرسد کوته کن قصیده را مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن در مگشا و کم نما گلشن نورسیده را چهار شنبه 21 اسفند 1392برچسب:, :: 12:21 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
![]() با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا خاصه که در گشاید و گوید خواجه اندرآ با لب خشک گوید او قصه چشمه خضر بر قد مرد میبرد درزی عشق او قبا مست شوند چشمها از سکرات چشم او رقص کنان درختها پیش لطافت صبا بلبل با درخت گل گوید چیست در دلت این دم در میان بنه نیست کسی تویی و ما گوید تا تو با تویی هیچ مدار این طمع جهد نمای تا بری رخت توی از این سرا چشمه سوزن هوس تنگ بود یقین بدان ره ندهد به ریسمان چونک ببیندش دوتا بنگر آفتاب را تا به گلو در آتشی تا که ز روی او شود روی زمین پر از ضیا چونک کلیم حق بشد سوی درخت آتشین گفت من آب کوثرم کفش برون کن و بیا هیچ مترس ز آتشم زانک من آبم و خوشم جانب دولت آمدی صدر تراست مرحبا جوهریی و لعل کان جان مکان و لامکان نادره زمانهای خلق کجا و تو کجا بارگه عطا شود از کف عشق هر کفی کارگه وفا شود از تو جهان بیوفا ز اول روز آمدی ساغر خسروی به کف جانب بزم میکشی جان مرا که الصلا دل چه شود چو دست دل گیرد دست دلبری مس چه شود چو بشنود بانگ و صلای کیمیا آمد دلبری عجب نیزه به دست چون عرب گفتم هست خدمتی گفت تعال عندنا جست دلم که من دوم گفت خرد که من روم کرد اشارت از کرم گفت بلی کلا کما خوان چو رسید از آسمان دست بشوی و هم دهان تا که نیاید از کفت بوی پیاز و گندنا کان نمک رسید هین گر تو ملیح و عاشقی کاس ستان و کاسه ده شور گزین نه شوربا بسته کنم من این دو لب تا که چراغ روز و شب هم به زبانه زبان گوید قصه با شما چهار شنبه 21 اسفند 1392برچسب:, :: 12:20 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
![]() در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجا ابروی او گره نشد گر چه که دید صد خطا چشم گشا و رو نگر جرم بیار و خو نگر خوی چو آب جو نگر جمله طراوت و صفا من ز سلام گرم او آب شدم ز شرم او وز سخنان نرم او آب شوند سنگها زهر به پیش او ببر تا کندش به از شکر قهر به پیش او بنه تا کندش همه رضا آب حیات او ببین هیچ مترس از اجل در دو در رضای او هیچ ملرز از قضا سجده کنی به پیش او عزت مسجدت دهد ای که تو خوار گشتهای زیر قدم چو بوریا خواندم امیر عشق را فهم بدین شود تو را چونک تو رهن صورتی صورت توست ره نما از تو دل ار سفر کند با تپش جگر کند بر سر پاست منتظر تا تو بگوییش بیا دل چو کبوتری اگر میبپرد ز بام تو هست خیال بام تو قبله جانش در هوا بام و هوا تویی و بس نیست روی بجز هوس آب حیات جان تویی صورتها همه سقا دور مرو سفر مجو پیش تو است ماه تو نعره مزن که زیر لب میشنود ز تو دعا میشنود دعای تو میدهدت جواب او کای کر من کری بهل گوش تمام برگشا گر نه حدیث او بدی جان تو آه کی زدی آه بزن که آه تو راه کند سوی خدا چرخ زنان بدان خوشم کآب به بوستان کشم میوه رسد ز آب جان شوره و سنگ و ریگ را باغ چو زرد و خشک شد تا بخورد ز آب جان شاخ شکسته را بگو آب خور و بیازما شب برود بیا به گه تا شنوی حدیث شه شب همه شب مثال مه تا به سحر مشین ز پا چهار شنبه 21 اسفند 1392برچسب:, :: 12:19 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
![]() کاهل و ناداشت بدم کام درآورد مرا طوطی اندیشه او همچو شکر خورد مرا تابش خورشید ازل پرورش جان و جهان بر صفت گلبشکر پخت و بپرورد مرا گفتم ای چرخ فلک مرد جفای تو نیم گفت زبون یافت مگر ای سره این مرد مرا ای شه شطرنج فلک مات مرا برد تو را ای ملک آن تخت تو را تخته این نرد مرا تشنه و مستسقی تو گشتهام ای بحر چنانک بحر محیط ار بخورم باشد درخورد مرا حسن غریب تو مرا کرد غریب دو جهان فردی تو چون نکند از همگان فرد مرا رفتم هنگام خزان سوی رزان دست گزان نوحه گر هجر تو شد هر ورق زرد مرا فتنه عشاق کند آن رخ چون روز تو را شهره آفاق کند این دل شب گرد مرا راست چو شقه علمت رقص کنانم ز هوا بال مرا بازگشا خوش خوش و منورد مرا صبح دم سرد زند از پی خورشید زند از پی خورشید تو است این نفس سرد مرا جزو ز جزوی چو برید از تن تو درد کند جزو من از کل ببرد چون نبود درد مرا بنده آنم که مرا بیگنه آزرده کند چون صفتی دارد از آن مه که بیازرد مرا هر کسکی را هوسی قسم قضا و قدر است عشق وی آورد قضا هدیه ره آورد مرا اسب سخن بیش مران در ره جان گرد مکن گر چه که خود سرمه جان آمد آن گرد مرا چهار شنبه 21 اسفند 1392برچسب:, :: 12:18 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
![]() کار تو داری صنما قدر تو باری صنما ما همه پابسته تو شیر شکاری صنما دلبر بیکینه ما شمع دل سینه ما در دو جهان در دو سرا کار تو داری صنما ذره به ذره بر تو سجده کنان بر در تو چاکر و یاری گر تو آه چه یاری صنما هر نفسی تشنه ترم بسته جوع البقرم گفت که دریا بخوری گفتم کری صنما هر کی ز تو نیست جدا هیچ نمیرد به خدا آنگه اگر مرگ بود پیش تو باری صنما نیست مرا کار و دکان هستم بیکار جهان زان که ندانم جز تو کارگزاری صنما خواه شب و خواه سحر نیستم از هر دو خبر کیست خبر چیست خبر روزشماری صنما روز مرا دیدن تو شب غم ببریدن تو از تو شبم روز شود همچو نهاری صنما باغ پر از نعمت من گلبن بازینت من هیچ ندید و نبود چون تو بهاری صنما جسم مرا خاک کنی خاک مرا پاک کنی باز مرا نقش کنی ماه عذاری صنما فلسفیک کور شود نور از او دور شود زو ندمد سنبل دین چونک نکاری صنما فلسفی این هستی من عارف تو مستی من خوبی این زشتی آن هم تو نگاری صنما چهار شنبه 21 اسفند 1392برچسب:, :: 12:16 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
![]() شمع جهان دوش نبد نور تو در حلقه ما راست بگو شمع رخت دوش کجا بود کجا سوی دل ما بنگر کز هوس دیدن تو دولت آن جا که در او حسن تو بگشاد قبا دوش به هر جا که بدی دانم کامروز ز غم گشته بود همچو دلم مسجد لا حول و لا دوش همیگشتم من تا به سحر ناله کنان بدرک بالصبح بدا هیج نومیو نفی سایه نوری تو و ما جمله جهان سایه تو نور کی دیدست که او باشد از سایه جدا گاه بود پهلوی او گاه شود محو در او پهلوی او هست خدا محو در او هست لقا سایه زده دست طلب سخت در آن نور عجب تا چو بکاهد بکشد نور خدایش به خدا شرح جدایی و درآمیختگی سایه و نور لا یتناهی و لئن جئت بضعف مددا نور مسبب بود و هر چه سبب سایه او بی سببی قد جعل الله لکل سببا آینه همدگر افتاد مسبب و سبب هر کی نه چون آینه گشتست ندید آینه را چهار شنبه 21 اسفند 1392برچسب:, :: 11:56 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
![]() طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را لابه گری میکنمت راه تو زن قافله را مست و خوش و شاد توام حامله داد توام حامله گر بار نهد جرم منه حامله را هیچ فلک دفع کند از سر خود دور سفر هیچ زمین دفع کند از تن خود زلزله را میکشد آن شه رقمی دل به کفش چون قلمی تازه کن اسلام دمیخواجه رها کن گله را آنچ کند شاه جفا آبله دان بر کف شه آنک بیابد کف شه بوسه دهد آبله را همچو کتابیست جهان جامع احکام نهان جان تو سردفتر آن فهم کن این مسئله را شاد همیباش و ترش آب بگردان و خمش باز کن از گردن خر مشغله زنگله را چهار شنبه 21 اسفند 1392برچسب:, :: 11:55 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
![]() طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را لابه گری میکنمت راه تو زن قافله را مست و خوش و شاد توام حامله داد توام حامله گر بار نهد جرم منه حامله را هیچ فلک دفع کند از سر خود دور سفر هیچ زمین دفع کند از تن خود زلزله را میکشد آن شه رقمی دل به کفش چون قلمی تازه کن اسلام دمیخواجه رها کن گله را آنچ کند شاه جفا آبله دان بر کف شه آنک بیابد کف شه بوسه دهد آبله را همچو کتابیست جهان جامع احکام نهان جان تو سردفتر آن فهم کن این مسئله را شاد همیباش و ترش آب بگردان و خمش باز کن از گردن خر مشغله زنگله را چهار شنبه 21 اسفند 1392برچسب:, :: 11:55 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
![]() ![]() |