موضوعات
آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان
گنجینه ی ادب پارسی ![]() هلا ای زهره زهرا بکش آن گوش زهرا را تقاضایی نهادستی در این جذبه دل ما را منم ناکام کام تو برای صید و دام تو گهی بر رکن بام تو گهی بگرفته صحرا را چه داند دام بیچاره فریب مرغ آواره چه داند یوسف مصری نتیجه شور و غوغا را گریبان گیر و این جا کش کسی را که تو خواهی خوش که من دامم تو صیادی چه پنهان صنعتی یارا چو شهر لوط ویرانم چو چشم لوط حیرانم سبب خواهم که واپرسم ندارم زهره و یارا اگر عطار عاشق بد سنایی شاه و فایق بد نه اینم من نه آنم من که گم کردم سر و پا را یکی آهم کز این آهم بسوزد دشت و خرگاهم یکی گوشم که من وقفم شهنشاه شکرخا را خمش کن در خموشی جان کشد چون کهربا آن را که جانش مستعد باشد کشاکشهای بالا را سه شنبه 19 فروردين 1393برچسب:, :: 17:59 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
![]() ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا را چنین عشقی نهادستی به نورش چشم بینا را منم ای برق رام تو برای صید و دام تو گهی بر رکن بام تو گهی بگرفته صحرا را چه داند دام بیچاره فریب مرغ آواره چه داند یوسف مصری غم و درد زلیخا را گریبان گیر و این جا کش کسی را که تو خواهی خوش که من دامم تو صیادی چه پنهان صنعتی یارا چو شهر لوط ویرانم چو چشم لوط حیرانم سبب خواهم که واپرسم ندارم زهره و یارا اگر عطار عاشق بد سنایی شاه و فایق بد نه اینم من نه آنم من که گم کردم سر و پا را یکی آهم کز این آهم بسوزد دشت و خرگاهم یکی گوشم که من وقفم شهنشاه شکرخا را خمش کن در خموشی جان کشد چون کهربا آن را که جانش مستعد باشد کشاکشهای بالا را سه شنبه 19 فروردين 1393برچسب:, :: 17:58 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
![]() تو از خواری همینالی نمیبینی عنایتها مخواه از حق عنایتها و یا کم کن شکایتها تو را عزت همیباید که آن فرعون را شاید بده آن عشق و بستان تو چو فرعون این ولایتها خنک جانی که خواری را به جان ز اول نهد بر سر پی اومید آن بختی که هست اندر نهایتها دهان پرپست میخواهی مزن سرنای دولت را نتاند خواندن مقری دهان پرپست آیتها ازان دریا هزاران شاخ شد هر سوی و جویی شد به باغ جان هر خلقی کند آن جو کفایتها دلا منگر به هر شاخی که در تنگی فرومانی به اول بنگر و آخر که جمع آیند غایتها اگر خوکی فتد در مشک و آدم زاد در سرگین رود هر یک به اصل خود ز ارزاق و کفایتها سگ گرگین این در به ز شیران همه عالم که لاف عشق حق دارد و او داند وقایتها تو بدنامی عاشق را منه با خواری دونان که هست اندر قفای او ز شاه عشق رایتها چو دیگ از زر بود او را سیه رویی چه غم آرد که از جانش همیتابد به هر زخمی حکایتها تو شادی کن ز شمس الدین تبریزی و از عشقش که از عشقش صفا یابی و از لطفش حمایتها سه شنبه 19 فروردين 1393برچسب:, :: 17:57 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
![]() رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را فروبُرید ساعدها برای خوب کنعان را چو آمد جان جان جان نشاید برد نام جان به پیشش جان چه کار آید مگر از بهر قربان را بُدَم بیعشق گمراهی درآمد عشق ناگاهی بُدَم کوهی شدم کاهی برای اسب سلطان را اگر تُرکست و تاجیکست بدو این بنده نزدیکست چو جان با تن ولیکن تن نبیند هیچ مر جان را هلا یاران که بخت آمد گه ایثار رخت آمد سلیمانی به تخت آمد برای عَزل شیطان را بجه از جا چه میپایی چرا بیدست و بیپایی نمیدانی ز هدهد جو ره قصر سلیمان را بکن آن جا مناجاتت بگو اسرار و حاجاتت سلیمان خود همیداند زبان جمله مرغان را سخن بادست ای بنده کند دل را پراکنده ولیکن اوش فرماید که گرد آور پریشان را سه شنبه 19 فروردين 1393برچسب:, :: 17:56 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
![]() مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را که صد فردوس میسازد جمالش نیم خاری را مکانها بیمکان گردد زمینها جمله کان گردد چو عشق او دهد تشریف یک لحظه دیاری را خداوندا زهی نوری لطافت بخش هر حوری که آب زندگی سازد ز روی لطف ناری را چو لطفش را بیفشارد هزاران نوبهار آرد چه نقصان گر ز غیرت او زند برهم بهاری را جمالش آفتاب آمد جهان او را نقاب آمد ولیکن نقش کی بیند بجز نقش و نگاری را جمال گل گواه آمد که بخششها ز شاه آمد اگر چه گل بنشناسد هوای سازواری را اگر گل را خبر بودی همیشه سرخ و تر بودی ازیرا آفتی ناید حیات هوشیاری را به دست آور نگاری تو کز این دستست کار تو چرا باید سپردن جان نگاری جان سپاری را ز شمس الدین تبریزی منم قاصد به خون ریزی که عشقی هست در دستم که ماند ذوالفقاری را سه شنبه 19 فروردين 1393برچسب:, :: 17:55 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
عطارد مشتری باید متاع آسمانی را مهی مریخ چشم ارزد چراغ آن جهانی را چو چشمی مقترن گردد بدان غیبی چراغ جان ببیند بیقرینه او قرینان نهانی را یکی جان عجب باید که داند جان فدا کردن دو چشم معنوی باید عروسان معانی را یکی چشمیست بشکفته صقال روح پذرفته چو نرگس خواب او رفته برای باغبانی را چنین باغ و چنین شش جو پس این پنج و این شش جو قیاسی نیست کمتر جو قیاس اقترانی را به صفها رایت نصرت به شبها حارس امت نهاده بر کف وحدت در سبع المثانی را شکسته پشت شیطان را بدیده روی سلطان را که هر خس از بنا داند به استدلال بانی را زهی صافی زهی حری مثال می خوشی مری کسی دزدد چنین دری که بگذارد عوانی را الی البحر توجهنا و من عذب تفکهنا لقینا الدر مجانا فلا نبغی الدنانی را لقیت الماء عطشانا لقیت الرزق عریانا صحبت اللیث احیانا فلا اخشی السنانی را توی موسی عهد خود درآ در بحر جزر و مد ره فرعون باید زد رها کن این شبانی را الا ساقی به جان تو به اقبال جوان تو به ما ده از بنان تو شراب ارغوانی را بگردان باده شاهی که همدردی و همراهی نشان درد اگر خواهی بیا بنگر نشانی را بیا درده می احمر که هم بحر است و هم گوهر برهنه کن به یک ساغر حریف امتحانی را برو ای رهزن مستان رها کن حیله و دستان که ره نبود در این بستان دغا و قلتبانی را جواب آنک میگوید به زر نخریدهای جان را که هندو قدر نشناسد متاع رایگانی را سه شنبه 19 فروردين 1393برچسب:, :: 17:51 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
شب قدر است جسم تو کز او یابند دولتها مه بدرست روح تو کز او بشکافت ظلمتها مگر تقویم یزدانی که طالعها در او باشد مگر دریای غفرانی کز او شویند زلتها مگر تو لوح محفوظی که درس غیب از او گیرند و یا گنجینه رحمت کز او پوشند خلعتها عجب تو بیت معموری که طوافانش املاکند عجب تو رق منشوری کز او نوشند شربتها و یا آن روح بیچونی کز اینها جمله بیرونی که در وی سرنگون آمد تأملها و فکرتها ولی برتافت بر چونها مشارقهای بیچونی بر آثار لطیف تو غلط گشتند الفتها عجایب یوسفی چون مه که عکس اوست در صد چه از او افتاده یعقوبان به دام و جاه ملتها چو زلف خود رسن سازد ز چههاشان براندازد کشدشان در بر رحمت رهاندشان ز حیرتها چو از حیرت گذر یابد صفات آن را که دریابد خمش که بس شکسته شد عبارتها و عبرتها ![]() سه شنبه 19 فروردين 1393برچسب:, :: 17:47 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
شب قدر است جسم تو کز او یابند دولتها مه بدرست روح تو کز او بشکافت ظلمتها مگر تقویم یزدانی که طالعها در او باشد مگر دریای غفرانی کز او شویند زلتها مگر تو لوح محفوظی که درس غیب از او گیرند و یا گنجینه رحمت کز او پوشند خلعتها عجب تو بیت معموری که طوافانش املاکند عجب تو رق منشوری کز او نوشند شربتها و یا آن روح بیچونی کز اینها جمله بیرونی که در وی سرنگون آمد تأملها و فکرتها ولی برتافت بر چونها مشارقهای بیچونی بر آثار لطیف تو غلط گشتند الفتها عجایب یوسفی چون مه که عکس اوست در صد چه از او افتاده یعقوبان به دام و جاه ملتها چو زلف خود رسن سازد ز چههاشان براندازد کشدشان در بر رحمت رهاندشان ز حیرتها چو از حیرت گذر یابد صفات آن را که دریابد خمش که بس شکسته شد عبارتها و عبرتها ![]() سه شنبه 19 فروردين 1393برچسب:, :: 17:47 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
![]() از این اقبالگاه خوش مشو یک دم دلا تنها دمی می نوش باده جان و یک لحظه شکر میخا به باطن همچو عقل کل به ظاهر همچو تنگ گل دمی الهام امر قُل دمی تشریف اَعْطَیْنا تصورهای روحانی خوشی بیپشیمانی ز رزم و بزم پنهانی ز سر سر اَوْ اَخْفی ملاحتهای هر چهره از آن دریاست یک قطره به قطره سیر کی گردد کسی کش هست اِستِسقا دلا زین تنگ زندانها رهی داری به میدانها مگر خفتهست پای تو تو پنداری نداری پا چه روزیهاست پنهانی جز این روزی که میجویی چه نانها پختهاند ای جان برون از صنعت نانبا تو دو دیده فروبندی و گویی روز روشن کو زند خورشید بر چشمت که اینک من تو در بگشا از این سو میکشانندت و زان سو میکشانندت مرو ای ناب با دُردی بپر زین دُرد رو بالا هر اندیشه که میپوشی درون خلوت سینه نشان و رنگ اندیشه ز دل پیداست بر سیما ضمیر هر درخت ای جان ز هر دانه که مینوشد شود بر شاخ و برگ او نتیجه شُرب او پیدا ز دانه سیب اگر نوشد بروید برگ سیب از وی ز دانه تَمر اگر نوشد بروید بر سرش خرما چنانک از رنگ رنجوران طبیب از علت آگه شد ز رنگ و روی چشم تو به دینت پی برد بینا ببیند حال دین تو بداند مهر و کین تو ز رنگت لیک پوشاند نگرداند تو را رسوا نظر در نامه میدارد ولی با لب نمیخواند همیداند کز این حامل چه صورت زایدش فردا وگر برگوید از دیده بگوید رمز و پوشیده اگر درد طلب داری بدانی نکته و ایما وگر درد طلب نبود صریحا گفته گیر این را فسانه دیگران دانی حواله میکنی هر جا سه شنبه 19 فروردين 1393برچسب:, :: 17:40 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
![]() عشق تو آورد قدح پر ز بلاها گفتم می مینخورم پیش تو شاها داد می معرفتش آن شکرستان مست شدم برد مرا تا به کجاها از طرفی روح امین آمد پنهان پیش دویدم که ببین کار و کیاها گفتم ای سر خدا روی نهان کن شکر خدا کرد و ثنا گفت دعاها گفتم خود آن نشود عاشق پنهان چیست که آن پرده شود پیش صفاها عشق چو خون خواره شود وای از او وای کوه احد پاره شود خاصه چو ماها شاد دمی کان شه من آید خندان باز گشاید به کرم بند قباها گوید افسرده شدی بینظر ما پیشتر آ تا بزند بر تو هواها گوید کان لطف تو کو ای همه خوبی بنده خود را بنما بندگشاها گوید نی تازه شوی هیچ مخور غم تازهتر از نرگس و گل وقت صباها گویم ای داده دوا هر دو جهان را نیست مرا جز لب تو جان دواها میوه هر شاخ و شجر هست گوایش روی چو زر و اشک مرا هست گواها سه شنبه 19 فروردين 1393برچسب:, :: 17:37 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
![]() ![]() |